33. مرحله چهارم پروتز

قالب گیری نهایی.

شاید باورتون نشه ولی سیصد هزار تومن مواد خرج همین قسمت آبی عکس شده!

۸ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

32. از هر دری..

1.حس میکنم سال هاست گذر زمان توی ذهنم متوقف شده. یعنی واقعا من حس میکنم پونزده شونزده سالمه. هنوز حس میکنم اونی که دهه شصتیه، بیست و خورده ای سالشه و دهه هفتادیا به بیست سالگی نرسیدن! اون روزی بچه ها داشتن میگفتن فلانی میخواد ازدواج کنه. گفتم مگه میشه یه نفر تو 17 سالگی ازدواج کنه؟؟!! بعد گفتن چطوری حساب کردی که شد 17 سالش؟؟!! گفتم خب یه سال از من کوچیکتره دیگه! :-))))))

بعد الان داشتم فکر میکردم سنم یه جوریه که از بچه های بقیه رشته های بزرگترم چون اگه دانشجوی لیسانس بودم الان سال اخر بودم. از بچه های رشته ی خودمون هم، از سال چهاریا هم بزرگترم. به عبارتی فقط سال پنجیا و شیشی ها از من بزرگترن اونم با یه اختلاف کم! پس چرا انقدر همه سن بالا به نظرم میرسن و خودمو بچه میبینم؟! :-))))) "ی" با اینکه از من بزرگتره ولی چون نیمه دومیه وضعیتش مشابه منه. ولی "میم" الان باید سال اخر می بود! کی انقدر بزرگ شدیم که خودمون نفهمیدیم؟! اون روزی یکی از بچه ها به شوخی میگفت دیگه از بس هیشکی به سنمون نمیخوره یا باید رزیدنت پیدا کنیم یا ارشد و پی اچ دی :-))))) 

دلم نمیخواد عددای سنم بالا بره.حتی دوست ندارم به این فکر کنم که مامانم چهل ساله شده.وقتی که ابتدایی بودم حس میکردم سی سالگی خیلی زیاده و مامانم نباید سی سالش بشه. تا چند سال هرکی ازم می پرسید مامانت چند سالشه میگفتم 29!! دیگه به یه جایی رسیده بود که داشتیم همسن میشدیم کم کم :-))))))) الانم فکر اینکه بابام 45 سااالشه و چند سال دیگه پنجاه ساله میشه کابوس وحشتناکیه.. میترسم از گذر زمان. خیلی..

2. از وقتی روتیشنمون از ترم پیش تشکیل شد و این گروه شکل گرفت و اینا، بعضی از دخترا بودن که به صرف دوستی با من [مسلما این تنها دلیل نبوده] تو این گروه اومده بودن. بعضیاشون گروه دوستانشونو جای دیگه ول کرده بودن و اومده بودن، بعضیاشون خوابگاهی بودن و واقعا تنها. و اینکه کلا خیلی سخته تنها بودن. بعد من به این فکر کردم که چقدر من با همشون پراکنده دوستم و این ادما هیچ کدوم با هم روابط نزدیک و خاصی ندارن. به این فکر کردم که خب چرا همه همزمان با هم اوکی نباشن. یه برنامه ی سینما ریختم و دوستامو دعوت کردم، علیرغم همه ی تفاوتاشون با هم. و خب همون بیرون رفتن و البته تلاشای بعدی باعث شد یه جمع دوستانه ی ده نفره ی خیلی خوب شکل بگیره. یه جو خیلی خیلی خوب. ادمایی که با وجود همه ی تفاوتاشون خیلی خوب تونستن با هم همفاز بشن و خب الان خوبیش اینه که هیشکی هیچ وقت تنها نیست. فقط میترسم اگه با همین روند صمیمیتشون ادامه پیدا کنه، دیگه خودمو دوست نداشته باشن :-))))) اون روز خونه ی یکی از بچه ها مهمون بودن و من نرفتم. هفته ی دیگه هم قراره تو باغ مهمونی بگیرن که خب بازم من ترجیح میدم که نرم. خلاصه اینکه این جمع ده نفره جز بهترین تجربیات رفیقانه ی زندگیمه و البته همچنان از دو نفر جدید هم استقبال می کنیم ;-)

3."ر" داشت تعریف میکرد و میگفت نمیدونی چقدر به عنوان یه پسر نمی تونم به هیشکی اعتماد کنم. دختره رزیدنت روانپزشکیه و خیلی خوشگله و دختر خوبیه و... ولی من حتی از اینکه بهم خیانت کنه هم می ترسم. میگفت من خیانت مامانمو دیدم. وقتی اشک میریختم وو التماسش میکردم تا نذاره زندگیمون از بین بره، حاضر نشد این کارو کنه. میگفت وقتی رفتم آلمان میخواستم که دیگه هیچ وقت برنگردم ایران ولی دلم واسه بابام تنگ شد و برگشتم. میگفت مامان و بابام جدا شدن و چند سال بعد به اصرار فامیل دوباره ازدواج کردن. بعد اومدیم اینجا که ازون شهر نکبت فاصله بگیریم.. میگه انقدر بدبینم که نمیتونم به هیچکس اعتماد کنم و ... 

هیشکی از درون زندگی کس دیگه خبر نداره.. 

4. "کاف" برگشته دانشگاه و معلوم نیست چطوری و اینکه با حکمش چه کرده. واقعا دلم نمیخواد حتی چشمم بهش بیفته. حالمو به هم میزنه..

5. "میم" توی یه اکیپ مختلطی هست بچه های رشته های مختلف توشن و خیلیم با هم خوبن و بیرون میرن و اینا. [بعد از قضایای "کاف" من زیر بار هیچ جمع مختلطی اونم توی دانشگاه نمیرم! ] بعد اون سری توی کافه بودن ظاهرا که یکی دیگه از اکیپای دانشگاه هم بهشون ملحق شدن. بعد یکی از! کراشای ما!!! هم بینشون بوده. میگه همش میگفته یه نفرو واسه من پیدا کنید، من سینگلم و اینا! :-))))) 

۱۲ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

31. میدونستی اونی که تجربش بیشتره، زخمای بیشتری روی تن و روحش داره؟!

داشتم با خودم فکر میکردم چی میشد اگه درک الانمو چند سال پیش می داشتم یا اینکه حداقل زبون حرف زدن و اعتراض کردنو؟! اگه اون تجربه های منفی و سخت قبلی نبود، انقدر تلاش میکردم واسه ی گرگ شدن و کم نیاوردن؟! شاید نه.. گاهی میدونم یه مسائلی انقدر جزئی و بی اهمیته که ارزش بحث کردنو نداره ولی بخاطرش بحث میکنم تا حقمو بگیرم. فقط و فقط واسه ی اثبات خودم به خودم! بعضی تجربه ها و خاطرات خیلی درد داره. خیلی.. انقدری که هر روز صبح که از خواب پا میشی و شبا قبل خواب و تمام مدت روز جلوی چشمات رژه میرن.. مهم نیست چند سااال ازشون گذشته باشه، بعضی زخما هیچ وقت التیام پیدا نمی کنن. شایدم واسه خودت تکرارشون میکنی مبادا یادت بره.. من مازوخیست ترین ادم دنیام و اینو خیلی خوب میدونم..

دارم همه ی تلاشمو میکنم واسه ی گرگ شدن ولی نه واسه ی دریدن بقیه، واسه ی دریده نشدن!

۴ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

30. سی!

رفتم وام دانشجویی ثبت نام کردم و امیدوارم زودتر بیاد به حسابم که برم و باهاش یه کلاس جدید ثبت نام کنم..

هر وقت حس میکنم مغزم داره دچار رکود میشه یا دارم افسرده میشم باید یه چالش جدیدو واسه خودم شروع کنم وگرنه به بیراهه میزنم :-))))) ساعتا و روزای کلاسای مختلفو مدتهاست که چک میکنم. امیدوارم پولمو بدن زودی، اون کلاسی که میخوام تشکیل بشه، ساعت و روزش مناسب باشه و بتونم برم.. 

پولش اون قدری نبود که نتونم بدم ولی نمیخواستم واسه ویارهای روزمرم جیب مامانمو بزنم :-)))) همینطوریش هم خرجم سر به فلک میکشه. امیدوارم که بشه.. اگه شد، اون وقت میام و میگم چه کلاسی ;-)

۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

29.مرحله سوم پروتز!

بوردر مولد.

جز بدقلق ترین مراحل ممکن بود. انقدر دستامو سوزوندم که تاول زده و البته از چند نقطه هم بریده! [دست و پا چلفتی هم خودتونید!! :-))))) ]


+تازه مجبور شدم واسه فک بالا کلا از اول شروع کنم. از اول قالب گرفتم و کست ریختم و تری ساختم و بوردر مولد کردم. و چون نمرشو قبلا گرفته بودم دیگه خیلی روی ظاهرش وسواس به خرج ندادم.


۴ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

28. غم..

توی اتاق نشستم و به ادمی که پشت این دیواره فکر میکنم و بی صدا اشک می ریزم.. دارم خفه میشم از بغض.. 

27.جعبه ابزار قشنگم!

بچه ها یه سری جعبه ابزار آبی و بنفش خریده بودن که خیلی خوشگل بود ولی شبیه ظرف غذای بچه های مهدکودکی بود :-)))) یه عده دیگه هم یه سری جعبه های طوسی خریده بودن که خیلی مکانیک طور بود. من کلی دنبال این بودم که یه جعبه ابزاری پیدا کنم که هم خوشگل باشه و هم ساده. خلاصه اینکه بالاخره جعبه ابزار قرمز قشنگمو خریدم امروز! :-)

۶ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

26. مرحله دوم پروتز!

تری اختصاصی.

تری


۱ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

25. کراش قدیمی جدید :-)))))))

اقا من رو یه نفر دیگه هم کراش پیدا کردم! بعد این شخصو من توی سیزده چارده سالگیم هم روش کراش داشتم :-))))) بعد واسه همینم حتی یادمه که اون موقع ها چیا دوست داشت و درمورد چی چطوری فکر میکرد و اینا. نه تنها با خودش دوستم، با خالش هم دوستم. مامان و خواهر و دایی و کلی دیگه از اعضای خانوادشونو هم میشناسم. پارسال و اینا مدت ها دنبال این بودم تو اینستا پیداش کنم ولی نبود که نبود. بعد چند وقت پیش خیلی یهویی دیدم اون بهم ریکوئست داده! تازه اکانت اینستا ساخته بود. منم رفتم دایرکتش :-)))) کلی حرف زدیم و یاد خاطرات قدیم و اینا. خیلی هم خوش برخورد جواب داد انصافا. اصلا انتظارشو نداشتم. تازه گفت ایشالا با هم کلینیک بزنیم در آینده :-)))))))

از مزایاش میشه به این اشاره کرد که رشتش پزشکی و دندون و اینا نیست. صدا و لهجش خیلیییی خوبه [مهم ترین فاکتور ظاهری یه ادم از نظر من صدا و لهجست!]، قد و قیافه و ایناش هم خیلی خوبه خدایی. خیلی هم پسر خوبیه. توی رشته ی خودش خیلی شاخه و دانشگاه تهران هم ارشد میخونه.شخصیت جذابی هم داره.

حالا موانع مسیر! :-))))) یکی اینکه هر پستی میذاره میزنه فوتو بای یه نفر که خب اون یه نفر یه دختر خیلی زشت و بی ریخته :-)))) و خب احتمالا دوز دخترشه :|||| یکی دیگه هم اینکه فکر کنم خانوادشون یکم مذهبین و این مورد رو مخمه. یه عکس خانوادگی گذاشته بودن که مهمونی بود و اینا. بعد خانوماشون همه روسری سرشون بود!! :|||| یعنی اون عکسه رو مخمه حسابی :-))))) ولی قبلنا مذهبی نبودن انگار، شایدم بودن و من نمیدونستم.. 

دیگه همینا.. فقط اینکه نرید اینستای منو زیر و رو کنید چون پیداش نخواهید کرد! و اینکه من این کراشایی که میگم دارم در حد شوخیه بیشتر.. خیلی جدی نگیرید ;-)


+به "ی" میگم یادته ما هر وقت رو یکی کراش پیدا میکردیم، میذاشتیم چند روز بعد پستشو لایک میکردیم که اون لایکه به چشم بیاد؟ بنظرت اینکه اینم منو لایک نمیکنه یا چند روز بعد لایک میکنه، همون مدلی نیست؟! با قطعیت میگه نه! :-)))))))) 

البته خودمم میدونم این مدلی نیست چون کلا اهل اینستا نیست.. ;-)


ولی انصافا من بچه بودم خیلی تو کف این ادم بودم. :-)))))

۹ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

24.گند زدم

اومدم سازمو کوک کنم، بعد داشتم صدای یه کدومو چک میکردم و اون یکی رو می کشیدم. خلاصه اینکه یه سیمم پاره شد:| اینکه چقدرررر اعصابم خورده و ناراحتم حد و اندازه نداره..

۷ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان